لوگوی حمایت از میر حسین موسوی و اعتراض به احمدی نژاد و حامیان او همراه شو عزیز امواج ســــبـــــز شبح

امواج ســــبـــــز شبح

(موسیقی وبلاگ در حالت اجرای اتوماتیک نیست،در صورت تمایل به شنیدن موسیقی ،آنرا اجرا کنید)

سرزمین هفتاد میلیون مردمِ جدا جدا!
نویسنده : شبح سرگردان - ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠
 

سرزمین هفتاد میلیون مردمِ جدا جدا!

"بحثی پیرامون نقش مردم در سرنوشتشان"

**********************************************

نطق پیش از دستور:

پرواز ملکوتی مرجع عالیقدر، روحانی وارسته ی دردمند، مرد روزهای سخت و حادثه ها

حضرت آیت الله العظمی منتظری

 را به تمامی شیعیان به خصوص مریدان حضرتش تسلیت عرض می نمایم.

جنبش سبز دوشنبه را عزای عمومی اعلام کرده است.

**********************************************

الف) پیش گفتار:

"میزان رای ملت است"؛ همه این جمله را شنیده، خوانده و یا به کاربرده ایم؛ جمله ای از امام راحل که شاید اگر در هرکجای دنیا به کار گرفته شود از دیار گلستان و نمونه ی بی بدیل دموکراسی و مردم سالاری شود و سرآمد جوامع دموکرات که همه چیزش در گروی "خردورزی جمعی" است.

اما اینجا چه بر سر میراث امام آمد؟!

"به ادامه ی مطلب مراجعه نمایید"

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
شبح؛ نگاهی به درون!
نویسنده : شبح سرگردان - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤
 

پیشاپیش فرارسیدن ماه محرم، و ایام سوگواری شهادت امام حسین (ع) و یارانش را تسلیت عرض نموده و با آرزوی قبولی عبادات و سوگواری همه ی عزیزان محرم سبزی را برای ایران اسلامی آرزومندم.
محرم سبز

"گزارش شبح از وبلاگ امواج شبح در ادامه ی مطلب"


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
سلام دموکراسی، خداحافظ استبداد
نویسنده : شبح سرگردان - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠
 

1-      یک داستان کوتاه واقعی

زمان: 16 آذر- ساعت 11شب/ مکان منزل یکی از دوستان

زنگ تلفن رشته ی افکار همه را پاره می کند، شاید پاسخ 12ساعت دلواپسی یک مادر برای فرزندی که از 11صبح منزل را ترک کرده در آنسوی خط تلفن باشد. خبری، نشانه ای، پیامی، چیزی که امیدی زنده کند....... آنسوی خط دختری با بغض تنها اجازه داره این جمله را بگوید : "مادر، من الان بازداشتگاه وزار هستم" تلفن قطع میشود و .....

زمان: 17آذر- پاسی از نیمه شب گذشته/ مکان: بازداشتگاه وزرا

انبوهی از مادران و پدران گریان که تنها پاسخ سوالات و دلواپسی هایشان فحش ها و درشتگویی هایی است که دل انسان را تکه پاره می کند.... صدای نی در گوشم می پیچد.... کنار جوی آب به دیوار تکیه می دهم.... ناله ی زنی در باد است..... حالت تهوع دارم... اطرافم پر است از گریه... مادری داد می زند... پدری بی صدا اشک می ریزد.. پاسخی نیست... بغضی نشسته در گلویم که نپرس... تمام نفرتم در مشتم جمع است و این مشت دیوار شکن و آن بغض نشسته را در گلو را در تاریکی چشم های بسته ام فرو می دهم و گمشان می کنم....

زمان: 17آذر- ساعت 11:30قبل از ظهر/ مکان: بازداشتگاه وزرا

می گویند بچه ها بازجویی شده اند، می گویند زنها را به این بازداشتگاه آورده اند و مردها جای دیگری هستند، می گویند اینها امانت اوین هستند، می گویند قاضی بعد از خوردن ناهارش شاید چند پرونده را بررسی کند، شایعه شده همه را به خانه خواهند فرستاد، شایعه شده....شایعه شده....شایعه شده... این شایعه ها خستگیها و بی خوابیها همه را کلافه کرده، بلا تکلیفی و همچنان برخوردهای ناشایست و اشکها و بغض ها و فریاد... چشم ها به درهای بسته...دلها رو به آسمان و دستها تسبیح گردان....  

زمان: 17آذر- ساعت 14:30/ مکان: بازداشتگاه وزرا

قاضی ناهارش را خورده و می خواهد برود، درب پارکینگ باز می شود؛ همهمه به راه می افتد، مادری خود را جلوی ماشین می اندازد، التماس میکند، فریاد می زند، می خواهد یک نظر فقط دخترش را ببیند، می خواهد مطمئن شود که هنوز اینجاست، می خواهد بفهماند به قاضی که او فقط دانشجو است، می خواهد بفهماند به قاضی که او هم ایرانی است..... در دلم فریاد می زنم " تورو خدا مادر گریه نکن، اینجوری بیتابی نکن، اشکاتو پاک کن التماس نکن و سرتو بگیر بالا به دخترت افتخار کن " ؛ اما...اما...اما....قاضی می رود، ماموران مادر و مادران را کنار می زندد، گریه ها بیصدا می شود.... در گوشم نفیر باد صدای زنی را می پیچاند... سرم گیج می رود، شاید از گشنگی، شاید از بیخوابی، شاید از زنندگی فضا، شاید از هجوم شایعات مایوس کننده،.... چشمهایم را می بندم و بی اختیار زمزمه می کنم : " بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذ رنگی،بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو، بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ ، با اینا زمستونو سر می کنم ...."

زمان: 18 آذر- ساعت ..... زمان 19 آذر ساعت ........

زمان برای این مادران چه کند می گذرد؟! برای دختران درون سلولها چطور؟ سرانجام کار را نمی دانم و نمی خواهم تصور کنم که آن دخترک معصوم و خندانی که می شناختم تنها به جرم "دانشجو" بودن، تنها به جرم "اعتراضی که حق اوست" ، تنها به جرم " انتقادی که حق اوست" ....

 چند هفته ی بعد و یا شایدم چند ماه بعد با لبخندی که دیگر روی لبانش نیست، با برقی که دیگر در نگاهش نیست، با آرامشی که در صورتش نیست ......

برای خواندن باقی مطالب به ادامه ی مطلب بروید


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
دم خروس و چند کلمه حرف حساب!
نویسنده : شبح سرگردان - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩
 

١- دم خروس

"دم خروس را باور کنیم، یا قسم حضرت عباسش را!" ؛ همه ی شما این ضرب المثل را شنیده اید و اشاره دارد به افرادی که در حالی که دم خروس دزدیشان از کیسه شان بیرون زده و در مقابل چشمان همگان است، بازهم قسم میخورند که خروس را ندزدیده اند!!

این مدل از دزدها چند ویژگی بارز دارند: اول اینکه دزدهای بسیار پررویی هستند، دوم اینکه دزدهای بسیار بی ادبی هستند چون نه تنها دزدی می کنند بلکه به شعور و قوه ی بینایی دیگران هم توهین می کنند، سوم اینکه بسیار احمقانه از مذهب و مشخصات مذهبی استفاده ی ابزاری می کنند.

«تصویر کاملا جنبه ی تزئینی دارد و اصلا به این معنی نیست که کسی گند زده!»

"باقی قضایا در ادامه ی مطلب"


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()